امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

كوهنوردي

وااااااي اميرحسين امروز تو خونه مشغول كار و بار بوديم كه عمو حميد زنگ زد و گفت حاضر باشين بريم دماوند بعد كه اومد دنبالمون من كه گفتم نميام چند مدت پيش رفته بوديم خيلي هوا سرد بودو حسش ندارم بيام نظرمون تغيير كرد به موزه حيات وحش دارآباد و همگي رهسپار به سوي موزه وطبق معمول بابا سيامك هم پیشمون نیست ماشين رو پارك كرديم بريم موزه ميگفتي مامان من نميتونم ببينم آفتاب نميزاره در ورودي موزه كه عمو حميد داره با نگهبانش صحبت ميكنه مثل اينكه موزه رو يه سه ماهي ميشه بستن دارن تعمير ميكنن قابل توجه كسائي كه شايد مثل ما در جريان نباشن نريد يه وقت كه برميگرديد و اينم يه عكس با آقاي قودزيلا به گفته اميرحسين اولش فكرميكردي راستكي...
8 بهمن 1390

خريد

سلام اميرحسين ديروز با بابايي رفتيم از هايپر استار خريد كنيم آخرين بار كه رفتيم پارسال ماه رمضان بود تا ديشب كه رفتيم خيلي تغييرات داده بودن خيلي هم شلوغ بود كه اصلا نتونستم خريد كنم تازه بابايي رو هم گم كردم تو شلوغي موبايل بابايي هم تو كيف من بود به يه زحمت پيداش كردم زياد خريد نكردم زياد از بس شلوغ بود به زور ميتونستي حركت كني هميشه ميرفتم فروشگاه شهروند و ديگه اصلا هايپر نميرم همون شهروند عاليه چند تا عكس ازت گرفتم تازه وارد هايپر شديم بعد از اينكه يكمي نشستي توي چرخ دستي همش نق زدي من خسته ام ميخوام توي چرخ بشينم كه باباي زير پات يه چيزي گذاشت كه دردت نگيره وقتي ميخوايم خريد كنيم و سرانجام طاقت سر اومد و ميخوا...
7 بهمن 1390

سفر 1 روزه به آمل.........

سلام خوبي اميرحسين سه شنبه با بابايي ،عموحميد،مامان جون وعمه تصميم گرفتيم بريم شمال يه چند روزي براي تعطيلات. از جاده فيروز كوه حركت كرديم تو مسير برفها آب شده بودن وقتي رسيديم آمل يهو بابايي و عمو حميد گفتن ميريم اكبرجوجه شام ميخوريم و برميگرديم تهران خوب ما هم چاره ايي نداشتيم و قبول كرديم يه چندتا عكس ازت توي اكبرجوجه گرفتم ميزارم برات ميخواستم از درياي محمود آباد ازت عكس بگيرم اما نشد و زود برگشتيم ايشالا دفعه بعدي عكسها رو ميزارم ادامه مطلب بابايي و اميرجونش يه باروني مي اومد خيلي باحال بود اينم اكبرجوجه توي ميدون هزار سنگر اميرحسين و مامان بزرگش كه اميرحسين داشتي به شدت شيطوني ميكردي در حال اشاره ...
6 بهمن 1390

برف بازي

اميرحسين گلم ديروز تهران برف خيلي خوبي زد و ما هم با عمه فاطمه و مامان جون رفتيم پارك پرواز كه پشت خونمون بود برف بازي خيلي خوش گذشت كلي عكاس اونجا بود از صداو سيما اومده بودن و با مردم مصاحبه ميكردن خيلي منظره پارك پرواز قشنگ ميشه وقتي برف ميباره عكسها رو عمه با موبايل ازمون گرفت دوربين خراب بود موتور لنزس شكسته بود عمهبا موبايل عكس ازمون عكس گرفت باغچه خونمون دم در خونمون يه بلايي به سرمون آوردي هر كسي تو ارك ميديدت بهت ميخنديد كه با شوق و ذوقي برف بازي ميكني برف گلوله ميكردي ميكوبيدي بهمون كيف كردي حسابي چه مامان بزرگ باحالي باهات برف بازي كرد ايشالا تصميم گرفتيم بريم شمشك پيست ...
2 بهمن 1390

مهمون داريم اين روزها

سلام و صد سلام اي كبك مستم ميون كبك ها دل با تو بستم اين شعر رو مادر شوهر هميشه برات ميخوند وقتي كوچولو بودي و حتي الان كه بزرگ شدي كه من فقط همين قدرشو بلدم امير جونم ديروز با عمه فاطمه داشتم صحبت ميكردم و بهش ميگفتم اين چند روز تعطيلي بياين تهران و ميگفت كه يكم كار دارن و چند تا پروژه دارن و بايد طراحي كنن و بستگي داره به شرايط و ازاونجايي كه عمه فاطمه مهندس معمار و خيلي سرش شلوغه وحجم كارهاش بالاس گفتم خوب نمياد وقتي اينجوره و كم كم هم به آخرسال نزديك ميشيم و كاراش زياده احتمالش كمه اماديشب زنگ زدو گفت بليط گرفتم براي فردا صبح وميايم و كلي خوشحال شديم اما من هرچي بهت ميگفتم مادرجون و عمه فاطمه دارن ميان عكس العمل خاصي نشون نميدادي يعني با...
1 بهمن 1390

سرگرمي جديد

سلام و صد سلام بر سلطان قلب مامان بابا اميرحسين بلا خيلي بلا شدي اين روزها و هرچي بزرگتر ميشي رفتارت هم بزرگتر ميشه عزيزم يه وقتايي كفر منو در مياري يه وقتايي هم خيلي ماه ميشي البته هميشه ماه مني اما خوب شيطنت در خون شما جاريست چه ميشود كرد. آري ميگفتم ما هم تنها سرگرميمون اينه كه يه وقتايي بريم خونه عمو حميد و شما هم برويد سر وقت وسايل هاي عموي مجردتون و خونه مجرديش رو ريخت و پاش كني چند هفته پيش كه رفته بوديم اونجا ازسر بيكاري يه ليوان برداشته بودي و هي نفس خودت رو با ليوان ميگرفتي جوري كه ليوان ميچسبيد به دهنت و تو هم خوشحال از اينكه يه كار جديد داري انجام ميدي و هر چي من بهت ميگفتم نكن عزيزم نكن خطرناكه گوشت بدهكار نبود كه نبود و از اونج...
28 دی 1390

شيرين زبوني هاي اين روزها

سلام عزيز دلم همين جور كه خودت ميدوني شرايط كار بابايي جوريه كه يه مدت پيش ماست يه مدت هم سر كار به همين دليل هروقت بابايي مي آد تموم وقتمون اختصاص ميديم به بابايي.اين روزها يه كارهاي جالب و خنده داري ميكني توي مهد كودك هم زبان فرانسه ياد ميدن هم زبان انگليسي و خيلي خوب پيشرفت كردي خيلي با خودت حرف ميزني يعني قدرت تخيلت اينقدر به نظرم بالاس كه تو خونه با تمام همكلاسيهات داري بازي ميكني حرف ميزني ديشب من داشتم لباسهايي كه شسته بودم تا ميكردم و همين جور تو فكر بودم يهو بلند گفتي همه بچه ها تكرار كنن خداييش ترسيدم آخه تو خيالات بودم داد زدي. وات ايز ايت؟ ديس ايز فيش بچه ها همه با هم تكرار كنن كپتال اي(A) اسمال آ(a) بچه ها D لوك لايك سگ (DOG) آ...
26 دی 1390